تبليغاتX
رویای خاموش

قسمتي از وصيت نامه ادوارد اديش ، يکي از بزرگترين تاجران امريکايي در سن 76 سالگي ...

من ادوارد اديش هستم که براي شما مي نويسم ، يکي از بزرگترين تاجران امريکايي با سرمايه اي هنگفت و حساب بانکي که گاهي خودم هم در شمردن صفرهاي مقابل ارقامش گيج مي شوم ! داراي شم اقتصادي بسيار بالا که گويا همواره به وجودم وحي مي شود چه چيز را معامله کنم تا بيشترين سود از آن من شود  ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصيلات دانشگاهي بالايي هم داشتم که شک ندارم سهم موثري در موفقيتهاي من داشت .....

يادم هست وقتي بيست ساله بودم خيال  مي کردم اگر روزي به يک چهلم سرمايه فعليم برسم خوشبخترين و موفقترين مرد دنيا خواهم بود و عجيب است که حالا با داشتن سرمايه اي چهل برابر بيشتر از آنچه فکر مي کردم باز از اين حس زندگي بخش در وجودم خبري نيست .

من در سن 22 سالگي براي اولين بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها يک دانشجوي ساده بودم که شغلي و در نتيجه حقوقي هم نداشتم . بعضي وقتها با تمام وجود هوس مي کردم براي دختر موردعلاقه ام هديه اي ارزشمند بگيرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسي بود به من مي گفت که راه ابراز عشق خريد کردن نيست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترين عاشق ها ،  فروشگاهها مي شد !! 

کسي چيزي نگفت و من چون هرگز نتوانستم هديه اي ارزشمند بگيرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم براي هميشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم ديگر تا روزي که ثروتي به دست نياوردم هرگز به دنبال عشقي هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فرياد کشيدم : هيس ، از امروز دگر ساکت باش و عجيب که قلبم تا همين امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگي جديد من آغاز شد …

من با تمام جديت شروع به اندوختن سرمايه کردم ، بايد به خودم و تمام آدمها ثابت مي کردم کسي هستم . شايد براي اثبات کسي بودن راههاي ديگري هم بود که نمي دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسيد ...

ديگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها مي گذشت ، جوانيم دور ميشد و به جايش ثروت قدم به قدم به من نزديکتر مي شد ، راستش من تنها در پي ثروت نبودم ، دلم مي خواست از وراي ثروت به آغوش شهرت هم دست يابم و اينگونه شد ، آنچنان اسم و رسمي پيدا کرده بودم که تمام آدمهاي دوروبرم را وادار به احترام مي کرد و من چه خوش خيال بودم ، خيال مي کردم آنها دارند به من احترام مي گذارند اما دريغ که احترام آنها به چيز ديگري بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمي کردم در گوشه اي از زنده ماندنم کمي زندگي هم بکنم ! به هر جا مي رسيدم باز راضي نمي شدم بيشتر مي خواستم ، به هر پله که مي رسيدم  پله بالاتري هم بود و من بالاترش را مي خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اينجا که ايستادم همان بهشت آرزوهاي ديروزم بود کمي در اين بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد يله بعدي ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کي و کجا به چه چيز برسم اين را خودم هم نمي دانستم !

اوايل خيلي هم تنها نبودم ، آدمها ي زيادي بودند که دلشان مي خواست به من نزديکتر باشند ، خيلي هاشان براي آنچه که داشتم و يکي دو تا هم تنها براي خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که اين يکي دو نفر را از انبوه آدمهايي که احاطه ام کرده بودند پيدايشان کنم ، من هرگز پيدايشان نکردم و آنها هم براي هميشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهايي با تمام تلخيش بر سويم هجوم آورد . من روز به روز ميان انبوه آدمها تنها و تنها تر ميشدم و خنده دار و شايد گريه دارش اينجاست هيچ کس از تنهايي من خبر نداشت و شايد خيليها هم زير لب زمزمه مي کردند : خداي من ، اين دگر چه مرد خوشبختيست ! و کاش اينطور بود ...

و باز روزها گذشت ، آسايش دوش به دوش زندگيم راه مي رفت و هرگز نفهميدم آرامش اين وسط کجا مانده بود ؟

ايام جواني خيال مي کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بيايد تمام آرزوها را براورده مي کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمي دانم چرا آرزوها ي مرا براورده نکرد .......

 کاش در تمام اين سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاري پابرهنه روي شنها ي ساحل راه مي رفتم تا غلفلک نرم آن شنهاي خيس روحم را دعوت به آرامش مي کرد  .  

کاش وقتهايي که برف مي آمد من هم گوله اي از برف مي ساختم و يواشکي کسي را نشانه مي گرفتم و بعد از ترس  پيدا کردنم تمام راه را بر روي برفها مي دويدم .

کاش بعضي وقتها بي چتر زير باران راه مي رفتم ، سوت مي زدم ، شعر مي خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اينها بودم ، وقتهايي که بغضم مي گرفت يک دل سير گريه مي کردم و وقت شاديم قهقهه خنده هايم دنيا را مي گرفت ...

کاش من هم مي توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهايم عشق را مي گفتم ...

کاش چند روزي از عمرم را هم براي دل آدمها زندگي مي کردم ، بيشتر گوش مي کردم ، بهتر نگاهشان مي کردم ...

شايد باورتان نشود ، من هنوز هم نمي دانم چگونه مي شود ابراز عشق کرد ، حتي نمي دانم عشق چيست ، چه حسيست تنها مي دانم عشق نعمت باشکوهي بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اينها زندگي مي کردم ، بهتر از اينها مي مردم .

من تنها مي دانم عشق حس عجيبيست که آدمها را بزرگتر مي کند . درست است که مي گويند با عشق قلب سريعتر مي زند ، رنگ آدم بي هوا مي پرد ، حس از دست و پاي آدم مي رود  اما همانها مي گويند عشق اعجاز زندگيست ، کاش من هم از اين معجزه چيزي مي فهميدم  ...

کاش همين حالا يکي بيايد  تمام ثروت مرا بردارد و به جايش آرام حتي شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش يکي بيايد و در اين تنهايي پر از مرگ مرا از تنهايي و تنهايي را از من نجات دهد ، بيايد و به من بگويد که روزي مرا دوست داشته است ، بگويد بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگويد وقتي تو نباشي چيزي از اين زندگي ، چيزي از اين دنيا ، از اين روزها کم مي شود .

راستي من کجاي دنيا بودم ؟

آهاي آدمها ، کسي مرا يادش هست ؟؟؟

اگر هست تو را به خدا يکي بيايد و در اين دقايق پر از تنهايي به من بگويد که مرا دوست داشته است ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط سید میثم رضایی ناظمی |

" حرف آخـــر "

 

" مرا اینگونه باور کن … کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته … خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته …؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست ..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست ؟؟؟ "

 

از صمیم قلب تقدیم به آن که ............................ بگذریم ، اینم سرنوشت از پیش نوشته شده و تکراری منه !!!!

تازه ترین زخم دلم ، قصه رفتن توه

این روزها هر جا که میرم ، حرف شکستن توه

مثل یه آینه ، از سوت و کور ، شکستی و رها شدم

تبر شدم ، شکستمت ، اگر چه بی خدا شدم

حیف روزهای رفته که ، بخاطرش هدر کنم

حیف روزهای مونده که ، قراره بی تو سر کنم

خدا کنه تموم بشه ،  قصه تلخ رفتنت

بیای و از یادم بره ، روزهایی که شکستمت

تو سهم من نبودی و ، به قصه ها سپردمت

ولی به عشقمون قسم ، که تا خدا میبردمت

*********

مدتی بود به دلایل مختلف روحی و شغلی ، دچار کم کاری در به روز رسانی وبلاگ شده بودم ، اولا از همه دوستان بابت این کمکاری پوزش میخوام ، در ثانی به دلایلی که ترجیح میدم عنوان نشن ، مجبورم پرونده این وبلاگ رو برای همیشه ببندم و اون رو به خاطره ها بسپرم ، بالاخره همه ما یه روزی خاطره میشیم ، چه دیر و چه زود ، این قول و قراریه که با زندگی منعقد شده . فقط امیدوارم از هممون همیشه خاطرات خوب باقی بمونه ، و نه مثل من که همه آرزو میکنن ای کاش زودتر ترکشون کنم ، تا اونها بتونن نفس راحتی بکشن .

در اینجا از همه دوستان گلم عذرخواهی میکنم و همتون رو به خدا میسپرم ، علی پشت و پناه همه شما باشه .................... bye for ever

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 3:43 قبل از ظهر توسط سید میثم رضایی ناظمی |

باز هم پاییز رسیده ، با تمام زیبایی ها و رحمت هایش . پاییز که میاد با خودش یه حس میاره که تو بقیه ی فصل ها نیست ... یه حس غم آلود ، یه حس مثل غریبی ، یه حس مثل دلتنگی . نمی دونم برای چی یا برای کی ؟ اما هر سال پاییز به همراه اون همه رنگ های زیبای زرد و نارنجی و انار ، این حس هم میاد .

وقتی که بچه بودم و مدرسه می رفتم ، از این که تابستون تموم شده و میرم مدرسه خوشحال می شدم . با دیدن کتاب های نو و دفترهای صد برگ و کلی لوازم التحریر تازه ذوق زده می شدم . با هیجان دفتر هام رو با کاغذ کادوهای زیبا جلد می کردم وخیلی با دقت سعی می کردم اسمم رو خوش خط تر از همیشه روی برچسب اسمم بنویسم .بعد روی جلد دفترهام می چسبوندمشون و همه ی کتاب و دفتر هام رو جلد نایلونی می کردم .

اما همون موقع هم در کنار اون حس خوب و زیبا ، وقتی صبح های تاریک به مدرسه می رفتم یا شیفت بعد ازظهری بودم و غروب به خونه بر می گشتم ٬ وقتی صدای اذان تو کوچه ها می پیچید ، باز هم همین حس غم رو داشتم .

یادم میاد وقتی توی خونه تنها می شدم با صدای بلند قرآن رو با صوت می خوندم ،چون خجالت می کشیدم بقیه اعضای خانواده صدام رو بشنوند .اون قدر می خوندم و تمرین می کردم که دهنم خشک می شد یا صدای چرخیدن کلید توی  قفل در بهم می فهموند که کسی وارد خونه شده و من ساکت می شدم .

با تاریک شدن هوا پرواز خفاش ها شروع می شد . من هیچ وقت از اون ها نمی ترسیدم . وقتی کوچک تر بودم فکر می کردم اون ها گنجشک ها هستند که وقت غروب به خونه هاشون بر می گردند ، اما بزرگ تر که شدم فهمیدم اون ها خفاش هستند .

با تاریک شدن هوا دل من هم تاریک می شد . اون وقت می رفتم سراغ دفتر خاطراتم و می نوشتم . امروز هم به یاد اون زمون ها دلم خواست بنویسم . شاید چون باز هم دلم گرفته ...

شاید هم چون به نظرم امروز زود تر از روزهای دیگه هوا تاریک شد . وقتی شب می شه انگار خورشید هم با آسمون قهر کرده و میگذاره می ره .

الان دل من هم تاریکه ولی من با کسی قهر نیستم ... شاید کسی با من قهر کره باشه و من خبر ندارم ...نمی دونم ... نمی دونم ... آه ...

آره ، باز هم دلم تنگه به یاد اون وقت ها ، شاید هم دلم برای قرآن خوندن با صدای بلند تنگ شده ...

حالا که فکر می کنم دلایل زیادی رو پیدا می کنم که می تونه دلیل دلتنگی هام باشه . دلم تنگه برای خیلی ها و خیلی چیزها ... حتی برای خدا هم ... یه جور بد جوری که می خوام گریه کنم اما نمی شه . شاید قرآن خوندن آرومم کنه . وقتی دلت تنگه خدا بهتر از هر کسی مرهم دردهای دلت می شه .

وقتی از اون هایی که دوست دارن یا دوستشون داری دوری و تنهای تنهایی ، فقط خدا رو داری . خدا جون قربونت برم که همیشه با مائی و در ما ئی .

آه... باز هم غروبه و پاییز ، من و تنهایی و خدا .

+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط غزاله تواضعی |

سلام

یادم میاد وقتی مدرسه می رفتم ٬ همیشه سعی می کردم صفحه ی اول و خط اول رو خیلی خوش خط بنویسم . دوست داشتم همیشه دفترم تمیز و مرتب باشه برای همین همیشه دفتر چرک نویس همراهم بود . اما بعد از گذشت یه مدت دیگه یادداشت هام پاک نویس نمی شدند و تا آخر سال یا ترم تو همون چرک نویس ها می موندن . من با اون ها راحت بودم و انس می گرفتم . حتی شب های امتحان هم اون ها باهام بودن نه دفتر های تمیز و خوش خطم ٬ به جز دفتر هایی که معلم ها چک می کردند یا نمره داشت .

این کار هم حسن داشت هم اشکال . حسنش این بود که جز خودم کسی از یادداشت هام سر در نمی آورد و منی که به خوش خطی معروف بودم یه دفتر داشتم که انگار به یه زبون رمز نوشته شده . دوست داشتم نوشته هام برای خودم باشه چون گاهی لابه لای اون مطالب درسی یه چیز های خصوصی هم بود ... هنوز هم اون ها رو دارم . چون مطالب مهمی توی اون ها هست که با هم قاطی پاتی شده .

اشکالش هم این بود که همیشه سرزنش می شدم . به من می گفتند :چرا تو که شاگرد ممتازی و تو همه ی کارهات نظم داری این قدر بد خط و عجیب غریب می نویسی که کسی جز خودت سر در نمیاره چی نوشتی ؟ آخه من برای سریع و مختصر نوشتن جای بعضی کلمات ٬ شکل می کشیدم !!! من همیشه برای پاسخ به این سوال یک جواب آماده داشتم که این بود : خوب مگه جز خودم قراره کس دیگه ای هم این ها رو بخونه ؟

نوشتن تو دفتر خاطراتم هم همین طور بود ٬ یا بد خط و تند و تند نوشته می شدند ٬ یا کلی ورق با اندازه های مختلف لای دفتر خاطراتم بود که منتظر بودند یه روزی پاک نویس بشن و هنوزم هستند !!! اما من دوست نداشتم پاک نویسشون کنم ... چرا ؟ چون وقتی پاک نویس می شدند دیگه اون حال و هوا رو برام نداشتند . خوندنشون اون قدر که دیدن جای قطره ی اشک هام روی چرک نویس ها لذت داشت ٬ دل چسب نبود . گاهی دلم می خواست بد خط بنویسم . اون قدر مداد رو روی کاغذ فشار بدم که نوکش بشکنه . وقتی اشک جلوی دیدن دفترم رو می گرفت جای نوشتن دفترم رو خط خطی کنم تا دلم خنک شه . اون دفتر ها بهترین دوست های من بودند .

برای همین تصمیم گرفتم بیام این جا . چون همون لحظه می نویسم و دیگه لای یه دفتر قفل دار توی یه کمد کلید دار قایمشون نمی کنم . نمی خوام دیگه کسی ندونه . می خوام به همه بگم . بگم چی تو دلمه . بگم چه طوری با خودم تو تنهایی هام حرف می زنم . و دیگه کسی نپرسه چی داری می نویسی ؟ یا مجبور بشه یواشکی بره سر دفترم و نوشته هامو بخونه ... این جوری خیال خودم و همه راحت می شه ...

حالا این جا می نویسم یرای خودم ... برای دوست هام ... برای کسانی که دوستشون دارم و دوستم دارند ... برای تو ... برای اون ... برای خدا و حتی برای اونی که براش می نوشتم و دوست نداشتم حتی خودش بخونه ...

این هم صفحه ی اول من ... نمی دونم خوش خط نوشتم یا نه ... اما تو زندگیم سعی کردم طوری ننویسم که کسی نتونه بخونه ... چون این جوری حتما یه اشکالی توش بوده ...

خوب حالا شما بگین خوش خطین یا بد خط ؟

+ نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط غزاله تواضعی |

وصیت نامه داریوش كبیر

اینك كه من از دنیا می روم، بیست و پنج كشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این كشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن كشورها دارای احترام هستند و مردم آن كشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این كشورها كوشا باشد و راه نگهداری این كشورها این است كه در امور داخلی آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

اكنون كه من از این دنیا می روم تو دوازده كرور دریك زر در خزانه داری و این زر یكی از اركان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلكه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این كه از آن بكاهی، من نمی گویم كه در مواقع ضروری از آن برداشت نكن، زیرا قاعده  این زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .


مادرت آتوسا ( دختر كورش كبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم كن .


ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن این انبارها را كه از سنگ ساخته می شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این كه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این كه همواره آذوقه دو یاسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این كه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین كسری خوار و بار استفاده كن و غله جدید را بعد از این كه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملكت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشك سالی شود .

هرگز دوستان و ندیمان خود را به كارهای مملكتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو كافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به كار های مملكتی بگماری و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات كنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی.

كانالی كه من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام كردن این كانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن كانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور كشتی ها از آن كانال نباید آن قدر سنگین باشد كه ناخدایان كشتی ها ترجیح بدهند كه از آن عبور نكنند .

اكنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این كه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار كند، ولی فرصت نكردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این كار را به انجام برسانی، با یك ارتش قدرتمند به یونان حمله كن و به یونانیان بفهمان كه پادشاه ایران قادر است مرتكبین فجایع را تنبیه كند .

توصیه دیگر من به تو این است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مكن و برای این كه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع كردم كه تماس عمال دیوان با مردم را خیلی كم كرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حكومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت .

افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نكن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند كرد ولو به قیمت كشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود كه دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این كه وسیله شكست خوردن تو را فراهم كنند .

امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این كه فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حكومت خواهی كرد .

همواره حامی كیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نكن كه از كیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش كه هر كسی باید آزاد باشد تا از هر كیشی كه میل دارد پیروی كند .

بعد از این كه من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه كفنی را كه من خود فراهم كردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زمانی كه می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی كه من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج كشور سلطنت می كردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا كه سرنوشت آدمی این است كه بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج كشور باشد ، خواه یك خاركن و هیچ كس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیك دیدی، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصیت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این كه بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند.

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از كسی ادعایی داری موافقت كن یك قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر كند، زیرا كسی كه مدعیست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.

هرگز از آباد كردن دست برندار زیرا كه اگر از آبادكردن دست برداری كشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست كه وقتی كشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده .

عفو و دوستی را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد كه كسی نسبت به تو خطایی كرده باشد و اگر به دیگری خطایی كرده باشد و تو عفو كنی ظلم كرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .

بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور كسانی كه غیر از تو اینجا حاضراند كردم تا این كه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را كرده ام و اینك بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می كنم مرگم نزدیك شده است .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط سید میثم رضایی ناظمی |

در دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهموم بازاریابی به دانشجویان خود بود

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"، به این میگن بازاریابی مستقیم

شما در یک مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره،به شما اشاره می کنه و می گه: “اون پسر ثروتمندیه، باهاش ازدواج کن"، به این می گن تبلیغات

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و شماره تلفنش رو می گیرین، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"، به این میگن بازاریابی تلفنی

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله کراواتتون رو مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین، وقتی کیفش می افته براش از روی زمین بلند می کنین، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین: “در هر حال،من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج می کنی؟”، به این میگن روابط عمومی

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه: "شما پسر ثروتمندی هستی، با من ازدواج می کنی؟”، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما توسط مشتری

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن"، بلافاصله اون هم یک سیلی جانانه نثار شما می کنه، به این میگن پس زدگی توسط مشتری

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، بلافاصله میرین پیشش و می گین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”و اون بلافاصله شما رو به همسرش معرفی می کنه، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که حرفی بزنین، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن”به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا

شما در یک مهمانی، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد، ولی قبل از این که بگین: "من پسر ثروتمندی هستم، با من ازدواج کن "، همسرتون پیداش میشه، به این میگن منع ورود به بازار

+ نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط سید میثم رضایی ناظمی |

 

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند٬

ستایش کردم گفتند خرافات است ٬

عاشق شدم گفتند دروغ است ٬

 گریستم گفتند بهانه است ٬

خندیدم گفتند دیوانه است ٬

...... دنیا را نگه دارید میخواهم پیاده شوم !

شگفتا!هر چه غوغاهای زمین در برابرم ساکت تر می شود

زمزمه ی ناشناسی از دوردست های  درونم  نزدیک تر می آید.

هرچه جهان بیشتر رنگ می بازد

سرزمین ناشناخته از دور پدیدارتر می گردد

و هرچه رنگ ها می میرند یک "نمی دانم که" در من رنگ می گیرد

و هرچه با زندگی بیگانه تر می شوم حیاتی درمن آشناتر می روید

چه سخت است توانستن در ندانستن !

رهایی برای آنکه آشیانی ندارد،

آزادی برای آنکه نمیداند چگونه باشد کشنده است!

اختیار مطلق برای کسی که نمی داند چه اختیار کند شکنجه آور است.

این چه سرگذشت غم انگیزی است در حیات آدمی!

بی تابی فرار از بند به سوی رهایی

و اضطراب نجات از رهایی
+ نوشته شده در جمعه 1 شهریور1387ساعت 3:26 قبل از ظهر توسط |

آدم ها سرزده می آیند. بی آن که بدانند به کجا دارند می روند. از پیش برای خودشان يک حساب بستانکار باز می کنند و از همان ابتدا مرا بدهکار می کنند. این رویداد تازه ای برای من نیست. گله ای هم ندارم. ولی انتظار دارم که پیش از هر داوری در باره ی من، آن قدر جسارت و صداقت داشته باشند و ازخود بپرسند که برای این بستانکاری شان چقدر هزینه کرده اند و از چه چیزشان مایه گذاشته اند که من باید مابه ازای آن را بپردازم. باید روی سرخودم خراب شوم، درون خودم فرو کش کنم. باید بشوم خوره ی جان خودم که چی ؟ که بدهی یک حادثه را بپردازم که نه در به وجود آوردنش دخالت داشته ام و نه در پایان گرفتنش. من از اول همانی بودم که باید باشم و تا آخرهم، همان می مانم... بگذریم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 2:41 قبل از ظهر توسط |

آیا می دانید : اولین مردمانی که سیستم اگو یا فاضلاب را جهت تخلیه آب شهری به بیرون از شهر اختراع کرد ایرانیان بودند.
آیا می دانید: اولین مردمانی که اسب را به جهان هدیه کردند ایرانیان بودند .
آیا می دانید: اولین مردمانی که حیوانات خانگی را تربیت کردند و جهت بهره مندی از آنان استفاده کردند ایرانیان بودند .
آیا می دانید: اولین مردمانی که مس را کشف کردند ایرانیان بودند .
آیا می دانید: اولین مردمانی که آتش را در جهان کشف کردند ایرانیان بودند .
آیا می دانید: اولین مردمانی که ذوب فلزات را آغاز کردند ایرانیان بودند در شهر سیلک در اطراف کاشان .
آیا می دانید: اولین مردمانی که کشاورزی را جهت کاشت و برداشت کشف کردند ایرانیان بودند .
آیا می دانید: اولین مردمانی که نخ را کشف کردند و موفق به ریسیدن آن شدند ایرانیان بودند .
آیا می دانید: اولین مردمانی که سکه را در جهان ضرب کردند ایرانیان بودند .
آیا می دانید: اولین مردمانی که عطر را برای خوشبو شدن بدن ساختند ایرانیان بودند .
آیا می دانید: اولین مردمانی که کشتی یا زورق را ساختند ایرانیان بودند به فرمان یکی از پادشاهان زن ایرانی .
آیا می دانید: اولین ارتش سواره نظام در دنیا توسط سام ایرانی اختراع شد با ۱۱۵ سرباز .
آیا می دانید: اولین مردمانی که حروف الفبا را ساختند در ۷۰۰۰ سال پیش در جنوب ایران ، ایرانیان بودند .
آیا می دانید: اولین مردمانی که شیشه را کشف کردند و از آن برای منازل استفاده کردند ایرانیان بودند .
آیا می دانید: اولین مردمانی که زغال سنگ را کشف کردند ایرانیان بودند.
آیا می دانید: اولین مردمانی که مقیاس سنجش اجسام را کشف کردند ایرانیان بودند .
آیا می دانید: اولین مردمانی که به کرویت زمین پی بردند ایرانیان بودند .
آیا می دانید: اولین مردمانی که قاره آمریکا را کشف کردند ایرانیان بودند و کریستف کلب و واسکودوگاما بر اثر خواندن کتاب های ایرانی که در کتابخانه واتیکان بوده به فکر قاره پیمایی افتادند .
آیا می دانید: کلمه شاهراه از راهی که کوروش کبیر بین سارد پایتخت کارون و پاسارگاد احداث کرد گرفته شده است .
آیا می دانید: کوروش کبیر در شوروی سابق شهری ساخت به نام کورپولیس که خجند امروزی نام دارد .
آیا می دانید: کوروش پس از فتح بابل به معبد مردوک رفت و برای ابراز محبت به بابلی ها به خدای آنان احترام گذاشت و در همان معبد که بیش از ۱۰۰۰متر بلندی داشت برای اثبات حسن نیت خود به آنان تاج گذاری کرد .
آیا می دانید: اولین هنرستان فنی و حرفه ای در ایران توسط کوروش کبیر در شوش جهت تعلیم فن و هنر ساخته شد .
آیا می دانید: دیوار چین با بهره گیری از دیواری که کورش در شمال ایران در سال ۵۴۴ قبل از میلاد برای جلوگیری از تهاجم اقوام شمالی ساخت ، ساخته شد .
آیا می دانید: اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و کشوری به مدت ۴۰ سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دائم را کورش کبیر در ایران پایه گذاری کرد .
آیا می دانید: کمبوجبه فرزند کوروش بدلیل کشته شدن ۱۲ ایرانی در مصر و اینکه فرعون مصر به جای عذر خواهی از ایرانیان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با ۲۵۰هزار سرباز ایرانی در روز ۴۲ از آغاز بهار ۵۲۵ قبل از میلاد به مصر حمله کرد و کل مصر را تصرف کرد و بدلیل آمدن قحطی در مصر مقداری بسیار زیادی غله وارد مصر کرد . اکنون در مصر یک نقاشی دیواری وجود دارد که کمبوجیه را در حال احترام به خدایان مصر نشان میدهد . او به هیچ وجه دین ایران را به آنان تحمیل نکرد و بی احترامی به آنان ننمود .
آیا می دانید: داریوش کبیر با شور و مشورت تمام بزرگان ایالتهای ایران که در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزیده شد و در بهار ۵۲۰ قبل از میلاد تاج شاهنشاهی ایران رابر سر نهاد و برای همین مناسبت ۲ نوع سکه طرح دار با نام داریک ( طلا ) و سیکو ( نقره ) را در اختیار مردم قرار داد که بعدها رایج ترین پول های جهان شد .
آیا می دانید: داریوش کبیر طرح تعلمیات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت کاملا رایگان بنیان گذاشت که به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن بدانند که به همین مناسبت خط آرامی یا فنیقی را جایگزین خط میخی کرد که بعدها خط پهلوی نام گرفت . ( داریوش به حق متعلق به زمان خود نبود و ۲۰۰۰ سال جلو تر از خود می اندیشید ) .
آیا می دانید: داریوش در پائیز و زمستان ۵۱۸ - ۵۱۹ قبل از میلاد نقشه ساخت پرسپولیس را طراحی کرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با کمک چندین تن از معماران مصری بروی کاغد آورد .
آیا می دانید: داریوش بعد از تصرف بابل ۲۵ هزار یهودی برده را که در آن شهر زیر یوق بردگی شاه بابل بودند آزاد کرد .
آیا می دانید: داریوش در سال دهم پادشاهی خود شاهراه بزرگ کوروش را به اتمام رساند و جاده سراسری آسیا را احداث کرد که از خراسان به مغرب چین میرفت که بعدها جاده ابریشم نام گرفت .
آیا می دانید: اولین بار پرسپولیس به دستور داریوش کبیر به صورت ماکت ساخته شد تا از بزرگترین کاخ آسیا شبیه سازی شده باشد که فقط ماکت کاخ پرسپولیس ۳ سال طول کشید و ساخت کل کاخ معلوم نیست چند سال به طول انجامیده است؟
آیا می دانید: داریوش برای ساخت کاخ پرسپولیس که نمایشگاه هنر آسیا بوده ۲۵ هزار کارگر به صورت ۱۰ ساعت در تابستان و ۸ ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استادکار هر ۵ روز یکبار یک سکه طلا ( داریک ) می داده و به هر خانواده از کارگران به غیر از مزد آنها روزانه ۲۵۰ گرم گوشت همراه با روغن - کره - عسل و پنیر میداده است و هر ۱۰روز یکبار استراحت داشتند .
آیا می دانید: داریوش در هر سال برای ساخت کاخ به کارگران بیش از نیم میلیون طلا مزد می داده است که به گفته مورخان گران ترین کاخ دنیا محسوب میشده . این در حالی است که در همان زمان در مصر کارگران به بیگاری مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد که با شلاق نیز همراه بوده است .
آیا می دانید: تقویم کنونی ( ماه ۳۰روز ) به دستور داریوش پایه گذاری شد و او هیاتی را برای اصلاح تقویم ایران به ریاست دانشمند بابلی "دنی تون" بسیج کرده بود . بر طبق تقویم جدید داریوش روز اول و پانزدهم ماه تعطیل بوده و در طول سال دارای ۵ عید مذهبی و ۳۱ روز تعطیلی رسمی که یکی از آنها نوروز و دیگری سوگ سیاوش بوده است .
آیا می دانید: داریوش پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گزاری کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت بروند و تعلیمات نظامی ببینند تا بتوانند از سرزمین پارس دفاع کنند
آیا می دانید: داریوش برای اولین بار در ایران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاک - سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنیان نهاد .
آیا می دانید: اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد .
آیا می دانید: داریوش برای جلوگیری از قحطی آب در هندوستان که جزوی از امپراطوری ایران بوده سدی عظیم بروی رود سند بنا نهاد .
آیا می دانید: فیثاغورث که بدلایل مذهبی از کشور خود گریخته بود و به ایران پناه آورده بود توسط داریوش کبیر دارای یک زندگی خوب همراه با مستمری دائم شد .
آیا می دانید: در طول سلطنت داریوش کبیر ۲۴۲ حکمران بر علیه او شورش کرده بودند و او پادشاهی بوده که با ۲۴۲ مورد شورش مقابله کرد و همه را بر جای خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ایران بسط داد . او در سال آخر پادشاهی به اندازه ۱۰میلیون لیره انگلستان ذخیره مالی در خزانه دولتی بر جای گذاشت .

*** داریوش در سال ۵۲۱ قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم ..***
+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط سید میثم رضایی ناظمی |

من به بی سامانی

باد را می مانم

من به سرگردانی

ابر را می مانم

من به آراستگی خندیدم

من ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی اما

خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت

قصه بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

+ نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 3:56 قبل از ظهر توسط |